شعری میچکد در این تنهایی مسموم

 

زخمی  سرباز میکند از درون تنی محکوم

 

شعری که کلماتش نامفهوم است

 

و زخمی که دردش نامفهوم

 

مرضی دارم که جنسش جنس بیماری نیست

 

دردی که درمانش پزشکی نیست

 

زخمی در روحم

 

دردی در تنم

 

سرطان دارم...سرطان بدبختی!

 

روانشناس باجگیر دردم را تنهایی میداند

 

نسخه های تجویز میکند از داروهای رنگارنگ

 

نیک میدانم

 

اینها دوای من نیست

 

میدانم این درد از تنهایینیست

 

سرطان دارم...سرطان زندگی!

 

نقاب زندگی را از صورتم کنار میزنم

 

اری...صبح شده است

 

فاحشه ای را در اسمان میبینم

 

با حرکاتی مستانه میخواند:

 

مردم صبح شدهِ

 

وقت چیدن قدرت است.

 

مردم دیر شدهِ

 

وقت پاشیدن شهوت است.

 

خسته ام از ان

برایم تکراریست نجوایش.

 

از تکرارهای هر روزش بیزارم،سر درد دارم.

 

از عشوه های پر از شهوتش بیزارم،وحشت دارم.

 

میگویم سرطان دارم...

 

مینویسم ولی...

 

واژه هایی که نقش میبندند بر روی کاغذ ،ب رایم بی رنگند

 

ارتعاشات و تارهای صوتی حنجره ام هم محبوسند،بی حرفند.

 

بغض هم از حیرت در گلویم مات میماند !!

 

هه!!

 

رنگش پریده.

 

اه ...من چقدر حرف دارم!

 

اری!

 

من سرطان دارم...سرطان بی حرفی!

 

برای نوشتن اشعارم  یک همراه میخواهم

 

روزی که انسان را به قیمت ارزانی میخرند .

 

شبی که سرباز را به شکل یک ولگرده بیکاره مینگرند

 

من برای  گفتن دردهایم  یک همدرد میخواهم .

سرطان دارم ...سرطان خوشبختی!

 

چون به اندازه ی  تمام دردهایم راز دارم!

 

چون به وسعت حرفهایتان سکوت دارم

 

چون به اندازه ی  یک پسرک حشری هم شهوت ندارم

 

چون به عمق گور جای دارم.

 

سرطان دارم...سرطان تنهایی!

 

من به اندازه ی  خالقم تنهایم.

 

جان سرباز  نگو کفر است ،تنهایم.

 

من به اندازه ی  یک لاشه ی گندیده تنهایم.

 

سرطان دارم...

 

هم خوش خیم ...

 

 

هم بد خیم...

 

از همه نوع دارم.

 

سرطان کم حرفی...

 

سرطان پر حرفی...

 

سرطان خیالی...

 

سرطان پر دردی...

 

سرطان ...

 

اه...!

 

باز هم راست گفتم

 

من سکوت دردم را بر دیوار فریاد می زنم.

 

کوله بار دردم را در شب بار میزنم.

 

تن را به خاک میزنم.

 

سرطان دارم...سرطان زندگی!

 

رهایی از این درد  برایم مشکل است.

 

انگار  سرطان در گلبولهایم هم رخنه کرده!

 

حضورش برایم شکل یک روسپی  رو سیاه شده است.

 

بی تفاوت...بی هوس...بی شکل..

 

سرطان دارم

 

برای جدایی از این مرض کمک نمیخواهم

 

من به خالق سرطانم هم دلبستگی ندارم.

 

برای رهایی از ان فرشته الهی نمیخواهم

 

من به حضورشان نیازی ندارم

 

من خود وحیدم  یعنی  تنها

 

به هیچ احدی نیازی ندارم.

 

سرطان دارم ...سرطان در به دری!

 

من به شکل یک طوفان اواره ام

 

به حکم خالق...محکومم

 

محکوم به بد بختی...

 

محکوم به تنهایی...

 

محکوم به دربه دری...

 

محکوم به بی شهوتی...

 

من به جنس  یک جسد محجوبم.

 

من به شکل یک گور خاموشم

 

سرطان دارم ...

 

 

سرطان زندگی.....

 

سرطان..

 

(وحید سرباز)

 

| 3:32 AM دوشنبه، 31 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: وحيد سرباز سرباز| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  نظرات 5



مادر ....پدر....خواهر....برادر....

 

م: من امدهام سوي نگاه تو اي پاك سرشت

 

ا:اي تدايي كننده ي مهر و لطف خداوندي

 

د: در ديارم بي كس مانده ام

 

ر:رد مكن اين كافر شده ز خويش را

 

             مادر..................

 

پدر.....

 

پ:پس از تو نيازم همه ارزو بود

 

د: در نگاه بيكسان سگ سرشت شايد

 

ر: رد پايي از مهر و پاكي بيابم

 

          پدر.....................

 

خواهر.....

 

خ:خدايم راه تو را برايم نشان داد

 

و: و اكنون در سرسبز جادهي نگاهت در عبورم

 

ا: اه كه كسي جز خود نمي يابم

 

ه: هر سو مينگرم افزوني لجن گناها نم نيشي به تن خسته ام ميزند

 

ر: رد و نشاني ات را از كدام هادي بايد گرفت اي تك برگ درخت زندگاني

 

           خواهر..................

 

برادر.....

 

ب:بر ديدگانت هدفمندي را ميشود احساس كرد اي منجي رو زهاي كودكي ام

 

ر: راز بودن را .عاشق شدن و حتي پايداري را

 

ا: از پس سوي نگاهت و

 

د:در چشمه سار معرفتت ميشود گدايي كرد اي اخرين اميدم

 

ر:راه را بر من گمشده در جاده ي بس بيهوده ي زندگي نشان ده

 

و خداوندا!

 

زبانم از عظمتت بند امده پروردگارا نور خود را بر گندمزار ايمانمان نازل كن تا اين كوير زندگي با نور تو

 

ابياري شود و به ثمر نشيند

 

خداوندا مرا در ياب

 

 

 

| 3:31 AM دوشنبه، 31 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: وحيد سرباز سرباز| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  (نظر بدهید.)



 

ساعتها خواهند امد

 

ساعتهايي كه ميزايند افكاري را

 

ساعتهايي كه كهنه ميكنند خاطره اي را

 

ساعتهايي كه پاك ميكنند  پدر و خواهر را ، و نابود ميسازند در قلب تو مهر مادر را

 

ساعتها در مقابل من نشسته اند

 

دقايق نا اميدي در ذهن من خوابيده اند

 

زندگي ام با  ساعات ميرود نه  ثانيه.

 

 

 

عقربكهايي كه از خيره شدن بر چهره من خسته

 

از خوابيدن در تابوت زمان در دل ساعت شكسته اند

 

چرخش ساعتها تكراريست.

 

عبور از درد هم برايم تكراريست

 

گذر از ذهن دوستان هم

 

از چه ميناليم ايا؟

 

 

از چه بيزاريم؟

 

از چه ميخوانيم ؟

 

و از چه ميگويم؟

 

من گنديده ي ثانيه هايم كه در ساعات تعبير ميشوم!

 

من در چرخش ساعتها ميچرخم

 

ذهنم را در فضاي مسموم زندگي سيال ميكنم ،شايد ردي از شادي بيابد

 

اه!

 

رگباري از لحظه هاي پوچي بر قامت من ميبارد

 

اهسته ،اهسته احساسم را ميكاهد ،گويا خوشي مقلوب است.....؟

 

صداي تيك تيك عقربه ها تكراريست

 

تكرار دردها تكراريست

 

خالقا! سرباز هم تكراريست

 

تكرار دردها تكراريست

 

حس اشعارم هم در گردش ايام تكراريست

 

جاي جاي  ذهنم انگار خاليست!

 

 

شهردار حركت بر خلاف عقربكها را ممنوع كرده!

 

استاد تحليل مدارها  نيز نفس زدن در شعر سياه را ممنوع كرده!

 

خالق هم حرف زدن بر ضدش را ممنوع كرده!

 

شعارهاي شهردار ......وعده هاي خالق ،همه و همه تكراريست.

 

ساعتها در راهند

 

تلخي حضور عقربكها احساس مرا كرخت تر ميكند

 

اما.....

 

چه احساس خوبي بود هنگامي كه در همين لحظه نفسهايم بر همين كاغذ تمام ميشد !

 

 

اه ؛ اين احساس هم تكراريست...

 

اري

 

ديگر سرباز هم تكراريست...

 

 

| 3:30 AM دوشنبه، 31 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: وحيد سرباز سرباز| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  (نظر بدهید.)



ساعت يكه نصفه شبه،عقربه ها ثانيه ها، دقيقه

 

دست روي هفت تير ميبرم ،ميزارم رو شقيقه

 

چشم و دهن بسته ميشه بعد كه اشهد ميخونم،چشام  بايد بسته باشه تا جايي رو نبينه

 

اين خودكشي واقعيه،اره ،همش همينه

 

خونم نبايد بپاشه رو فرشاي تو خونه

 

اخه ميخوام از ماجرا هيشكي چيزي ندونه

 

 

گرومب !زدم!درست وسط ،راهي ديگه ندارم

 

ديگه نميخوام كه سر خودم كلاه بزارم

 

زندگي چيزي نيست به جز زخماي كاري و بد

 

به جز يه مشت كثافت، به جز اومد نيومد

 

يه گوله بايد براي خاطره هام حروم كنم

 

تو زندگي يه بار شده يه كار رو من تموم كنم

 

فردا توي خراسان ، تيتر ميزنن ،مشكي ،درشت:

 

(( خيلي بايد جوون باشه ،دستي كه اون  جوون رو كشت))

 

گرومب !زدم!درست وسط،راهي ديگه ندارم

 

ديگه نميتونم سر خودم كلاه بزارم

 

ديگه كارم تموم شده،دردي ديگه ندارم

 

فردا ميخوام همتون رو سر قرار بيارم

 

ميخوام بياين بهشت رضا،بگم منم دوست دارم

 

ميخوام كه يكبارم شده ،ديگه تنها نخونم

 

ميخوام كه پيشم بمونين ،سر مزار بشينم

 

زار بزنم به روزاي خوشي كه زود سراومد

 

عمر منم  مثل يه شمع به ته رسيد ،سر اومد

 

ديگه بايد تموم بشه اين روزاي كثافت

 

ميخوام برم پيش خدا ،كي ميشه پس اخرت؟؟؟

 

ميخوام پيش خدامنم هي خودم رو لوس كنم

 

بگم كه من دوست دارم،ميشه پاتو بوس كنم

 

به من نگو كفر ميگم ،خدام رو من دوست دارم

 

كفرر نميگم ،خودكشيمم بوده يه راه،فقط واسه فرارم

 

راستي يادت باشه ديگه،بياين سر قرارم

 

ديگه داره تموم ميشه ،ثانيه ها ،دقيقه

 

گلوله بيرون مي پره  از اون ور  شقيقه

 

ديگه بايد بر خدا بهونه اي جور كنم

 

راستي بايد من جسد و  ،بي كفن توي گور كنم؟

 

اخ كه دلم گرفت از اين دوستاي پر ادعا

 

حالا كه احتياج دارم ميگين كه موندين تو راه  !!!!؟؟؟

 

| 3:29 AM دوشنبه، 31 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: وحيد سرباز سرباز| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  (نظر بدهید.)



زمان جهل و ناداني چه سرها كه نرفت بر پايه داري!!!!

 

و خونها نريخت بر پايه ي چوبي!!!!

 

و تن ها كه نرفت

 

.زير سنگك گوري

 

چه بسيار

 

 كودكان خفتند با مادر

 

درون دخمه ي اجهاف انساني !!!

 

چه بسيارند ياراني كه از اين خوي انساني

 

مثال سگ بگرفتند .

 

 گريبان نكونامي

                                                     

 

نكو نامي  كه نامش از براي نيك فامي ميبرند مردم........نميداني؟!!!؟

 

نميداني كه ميدانند نميداني وفهميدي كه   ميفهمند نميفهمي

 

كه در سرتاسر  دنيا همين است . عاقل و عاشق ولي جاني

 

حكومت را براي چه.

 

ميخواهي بتعويضي ؟؟؟؟؟؟؟

 

تو خود را كو صفايي ده كه بنمايي تو ميداني كه ميدانند نميداني؟

 

ولي جانم تو ميداني كه در هر ساعت روزي هزاران مرد ميميرند ......... نميداني؟

 

نميداني كه بسيارند انسانها كه ميدانند همين وجدان انساني

 

نميدانم كه ميداني  نميداني؟؟؟

 

و ميدانم كه روزي بايد اين اسرار را داني كه كمتر از براي غفلت هر قوم و انساني

 

به دربار حكومت داد ننهي ...

 

تو ايا نيك  ميداني كه ميداني؟؟؟؟

 

ميداني!!!!!

 

بدانستم كه ميداني

 

و گويم نكته را تا خوي انساني

 

نهان گردد

 

و حالا هم تو ميداني و انان  نيز ميدانن كه ميداني

 

****ولي باز هم مايوس نشو 

 

در نااميدي بسي اميد است

 

 

از خواب پاشو

 

 نميشه به رويا دخيل بست****

 

| 3:28 AM دوشنبه، 31 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: وحيد سرباز سرباز| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  (نظر بدهید.)



درد من يكي دو تا نيست به خدا

 

عشق و عا شقي اينا نيست به خدا

 

دردر عشقو نكشيدي به خدا

 

اره وصفش كار ما نيست به خدا

 

اره اين همه جفا به حق دلها كه روا نيست به خدا

 

ميدوني؟ خدا ميگه تودوسش داري ،دوست داره

 

اينا اين حرفهاي بين مردما نيست به خدا

 

اگه گفتي كه منم دوستش داررم ،اون منو دوست نداره،هي به خدا

 

به خدا دروغ ميگي ،فرمول تو، مال خدا نيست به خدا

 

خدا جون واسه همه فرمول عشق و افريد

 

حالا بگو چرا ماها هستيم جدا...........؟

| 3:27 AM دوشنبه، 31 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: وحيد سرباز سرباز| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  (نظر بدهید.)



در وجودم ردپايي از اميدنمي يابم

 

نمي يابم

 

حال و روز من  روزمرگيست و تكرار  مررگي ها

 

روزهاي پر از زجر

 

پر از غم

 

ديگر حنجره فرياد نميزند

 

اري!

 

حنجره با واژه ي اميد بيگانه است

 

دوستي  از دور ميگفت:

 

( براي  شكستن اين روزمرگيهاي بيهوده و سخت  عاشق شو !

 

برايش  از نصرت خواندم:

 

قرارداد كثيفي است عشق

 

اري........عشق

 

چگونه ميگويي كه عشق درمان است! )

 

دوست جوابي نداد و خاموش شد .

 

يادها ميروند ....

 

خاطره ها  پاك ميشوند ....

 

سرباز  نيز فراموش ميشود....

 

در زير سايه هاي  سرد و سنگين ادمكان له ميشوم .

 

رد پايي از اميد و ارزو نمي يابم

 

نمي يابم

 

هر دو در مرده اند  .

 

در شبي كه پر بود از كابوس

 

كابوس تلخ زندگي  كردن 

 

كابوس سهمگين نفس كشيدن

 

نگاهم بر هر دو خاموش شد.

 

و اينك اين است ارمانم :

 

زندگي در مقابل مرگ

 

مرگ  در مقابل زندگي

 

اين دو جمله سالها ست  در ذهنم جولان ميدهند

 

در ميان كابوسهاي تلخ  نفس كشيدن

 

زمزمه هاي شباهنگام من

 

مرگ بود ....

 

من خسته ميشوم هر ساعت از زندگي

 

و تشنه ميشوم هر دقيقه به مرگ.

 

اين است روزهاي  سرباز

 

 و ديگر هيچ...

| 3:26 AM دوشنبه، 31 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: وحيد سرباز سرباز| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  (نظر بدهید.)



از پستوي سرد و نمناك اتاق دلم

 

 به باريك نوري كه از نگاهت ساطع ميشود مينگرم

 

و نيك ميدانم

 

دردي ست عميق. درد بي تو بودن

 

درد جدايي و در تنهايي سرودن

 

در عجبم از اين احساس

 

اي عشق

 

اي عشق با تو ام نميفهمي؟؟؟

 

اين چه درد يست ؟

 

گو مرا

 

با كدام دارو ميشود مرهم؟؟؟؟؟

 

عجبا !!!!!

 

عشق هم مثال من خسته و رنجور است ولي ديگر گونه..!!!

 

ميگويد مرهمي جز معشوق نيافتم

 

ميگويد انچه تو گفتي درد نيست . عشق و درد مكمل هم  و چاشني زندگيست

 

گفتم كه شوخي مكن

 

حالم وخيم است و تو ميگويي چاشني زندگيست؟

 

جان من مرهمي ده تا قلب خسته ام را جلايي دهد

 

گفتا كه اي عاشق ديوانه . من جز معشوق برايت نخواهم پيچيد

 

تو مريض عشقي و من نشانه هايي از ترديد در تو مي يابم

 

اما.................

 

از دارو كده ي عشق مرهمي خواهم ساخت براي قلب خسته ات

 

تر كيباتش را ميگويي اي طبيب زندگاني؟

 

اري دواي تو ست

 

كمي از صبر را برايت ميپيچم

 

اندكي ديگر صبر و باز هم

 

اندكي ديگر صبر ..........

 

گفتم به او : تو ديوانه اي و مرا هم مثال خود ديوانه ساختي

 

عشق جواب داد:

 

*** نگفتم ديوانه اي و بي صبر ***

 

صبر  لازمه ي عشق است

 

طبيعت با ان فهم و درك كمش صبر را پيشه كرد و جوابش را گرفت

 

به من گفت: ميداني اشرف مخلوقاتي؟؟؟؟؟

 

گفتم :اري

 

گفت: پس صبر تنها دارو و مرهم است براي قلب خسته ي تو

 

گفتم حقا كه هيچ نميداني ... ديوانه

 

خنديد و با چهره اي   صبورانه و ارام گفت:

 

***ديوانه كه ديوانه را بيند خوشش ايد ***

 

اين را گفت و دور شد از من

 

با اين حرف تكان سهمگيني بر چهار چوب بدن و ريشه هاي قلبم  وارد شد

 

ياد قديم افتادم . نوجواني ام. و همين روزهاي جواني ام

 

اين را براي ديگران تجويز ميكردم

 

و حال اين را به خود باز ميگردانند !!!!

 

خداوندا ! يعني ان ديوانه اي كه با او سخن ميگفتم  خود  بودم؟!!!!!!

 

اري ....

 

اري...............

 

*** ميشود احساس كرد عشق را در خود و ميشئد صبر را از طبيعت اموخت اگر عاشق شوي...

 

در همين هنگام خودم باز ميگردد و با لبخندي ميگويد اري

 

اين بود درس امروز ما   سرباز.....

| 3:25 AM دوشنبه، 31 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: وحيد سرباز سرباز| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  (نظر بدهید.)




<